گوناگونی اخلاق در نزد مردم به این حقیقت دلالت دارد که مجموعه ای از گزاره های اخلاقی را هرگز انسان نمی تواند به «نوع انسان» برگرداند، بلکه چنین امری به بودن بسی ملتها و گروه ها بر می گردد. آنگاه می باید کردار اخلاقی را هر چه بیشتر از گزاره ی اخلاقی جدا کرد، زیرا داوری اخلاقی درباره ی کارها هرگز ثابت نبوده و در مردم مختلف متفاوت است.داوری اخلاقی انگیزه های متنوعی دارد که به داوری کردن به شیوه ای که وقوع میابد، منتهی می شود.
از نظرگاه ما اخلاق به دو گونه راه دارد: اخلاق سروران و اخلاق بردگان، یعنی یکی آن اخلاق که خاستگاهش انسان های برترند و دو دیگر آن اخلاقی که منشا آن بردگان و دون پایگانند. تمدن های بزرگ را، در آغاز چنان پایه گذارده اند که گروهی از نژادگان برتر، به سان جانوران درنده بور برخاسته و آسیا و اروپا و جزایر اقیانوس آرام را در نوردیده و آنجا را کشت کرده اند، آنگاه هر سرزمینی را که در نوردیده اند، دگر ساخته اند و خواست خویش را ناگزیر بر آنان مقرر داشته اند.
هرگاه گروهی را بر سرزمینی گذر می افتاد، مردمانش را رام میکردند و قدرت خویش را در آنجا می گستراندند و آنان را خوار می داشتند و میان خویش و آنان بسی جدایی می انداختند، آنگاه بود که نژادگان برتر از دون پایگان تیره بخت و برده پدید آمدند.
آنگاه از میان مردم ، هر کس را که در قدرت و کمال با او قرین بود، «نیک» نام میگذاردند و هر کس را هم به نسبت او در مرتبتی فروتر جای داشت و برایش گردن می نهاد، «پست» می نامیدند. آری از اینجا بود که گزاره های نیک و بد و تمامی ارزش های اخلاقی را بر افراد (نه بر کارهایشان) تحمیل می کردند. و اما در مورد بردگان ، آنان همواره می خواستند سر یه شورش بردارند و خویشتن را از چنین جایگاهی رهایی بخشند. از این روی هر چه را که آنان «نیک» می دانستند، اینان «بد» می انگاشتند!
آری همین است خیزش بردگان، دگر ساختن ارزش های اشرافی و چیره گرداندن ارزش های نوین بر ارزش های نژادگان و افزاری که برای نگاه داشت ارزش های خود و ضمان بقا و حاکمیت آن به کار میگرفتند...
نیچه
هیچ چیز قرار دادی تر، یا به بیانی دیگر محدود تر، از احساسی نیست که ما از زیبایی داریم،اگر کسی بخواهد آن را نمود گونه ای کامیابی بنمایاند که انسان در انسانی دیگر باعث آن است، بی درنگ از راه بیراه می شود. «زیبایی» در خود تنها یک واژه است، حتی گونه ای انگاره نیز نیست، در گستره زیبایی آدمی خویشتن را سنجه ی کمال حس می کند، آنگاه در بهترین هنگام ، آن را می پرستد.
یک «گونه» جز به این شیوه آری گفتن، چه کاری تواند کرد. فرودین غریزه اش، همان غریزه نگاهداشت خویشتن و نکوداشت و پیشرفت خویش هنوز در چنین جلال و شکوهی می درخشد. آدمی گیتی را وظیفه دار زیبایی ها می پندارد، ولی خویشتن را به عنوان چرایی و آفرینندگی آن زیبایی ها بس فراموش کرده است، آری تنها همو ایثارگر زیبایی به دنیاست. افسوس از یک زیبایی بس انسانی و هیچ چیز جز بسیار انسانی!
به راستی آدمی خویشتن را در چیز هایی باز می تاباند، همو که نقش او را باز می تاباند، در نگاهش زیبا می نماید: «داوری درباره ی زیبایی، خود خواهی نوع انسانی است...»
آنگاه خردک بدگمانی می تواند این پرسش را در گوش یک شکاک فرو کند که آیا گیتی تنها بهر آنکه آدمی آن را زیبا میبیند، به راستی آراسته است؟ همین انسان آن را بسی انسانی جلوه داده است. همین و بس. اما هیچ چیز، هرگز هیچ چیز، اشارتگر به این راستی در دست نیست که آدمی الگوی زیبایی باشد...
نیچه
«نوشته شده توسط نازنینه سالهای دور...! »
((پدیده های اخلاقی ، هرگز، در خود وجود ندارند، آنگاه هر آنچه را می بینی، تنها بیان اخلاقی نمود هاست. چنین تفسیری، خود ، از خواستگاهی بیرون از اخلاق مجال بروز یافته است)).
بشر امروز در پرستش بتان می زید، بتان عرصه ی اخلاق، بتان گستره سیاست، بتان عرصه ی فلسفه....
خدایانی کاملا باطل، که خود آنها را برساخته، آنگاه پرستیده اند، از این روی از راه راست بیراه گشته و همواره بر این باور پا می فشرده و از آن چنان جانبداری کرده تا اینکه به فرجامش رسیده، موقفی که از همان آغاز به نیستی و فنا چشم داشت.
انسان برتر می باید به زندگی از نگاه پیکاری هولناک ، ضد همه ی آموزه های دروغین و گونه های بسیار نیرنگی، بنگرد که انسانیت گرفتار امواج بنیاد بر افکنش شده است،او باید بداند که کارش فقط، نیست کردن تمام ارزش های باطلی است که مردم در سنجش نیک و بد ، حق و باطل ، زشت و زیبا بر گرفته اند،او می باید اعلان جنگ کند، جنگی فراگیر ، از هر سوی ، پیکاری که در او نه مهری باشد و نه نرمشی پیکاری ضد تمامی سستی و فروپاشی و جبنی که در تمدن امروزی نهفته است.
انسان برتر،«جان آزاده» دارد، ولی جان آزاده داشتن ، هرگز به معنای پریش اندیشی نیست و نه در آزاد باوری احساسی زیستن! بلکه معنایش رهایی از هرچه معانی از پیش مقرر شده و موروثی است، رهایی از سیطره ی پیش اندیشیهای آمده از میان گله واران،یا از میان زمان و یا بر جای نهاده ی روحی انسانیت.
چنین جان آزاده ای را بسی پر دلی می باید، تا بتواند با هرچه اوهام هماورد شود، نیز به رک گویی کامل، تا در روشن گری آن راستیها که سرشت آدمی در هم پیچیده است، پیروز گردد...
نیچه
خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم درداد: ای سبد هاتان پر خواب!
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است،
کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.
هرچه دشنام، از لبها خواهم برچید.
هرچه دیوار، از جا خواهم برکند.
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب
شاخه ها را با باد.
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت.
سهراب سپهری
There's nothing I want to do
To have just one more chance
To look into your eyes and see you looking back
I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself
If I had just one more day, I would tell you how much that
I've missed you since you've been away
Oh, it's dangerous
It's so I'm afraid to try to turn back time
I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself
By hurting you
اما به نظر می رسد که در مورد متفکران قوی تر که هنوز تشنه زندگی اند، ماجرا چیز دیگری باشد. اینکه اینان جانب مخالف نمود را می گیرند و با غرور از (چشم انداز) دم می زنند، اینکه اینان باور داشتن به تن خویش را کمابیش همانقدر دست کم می گیرند که گواهی چشم را به ایستایی زمین، و بدین ترتیب به ظاهر با روی گشاده می گذارند که مسلمترین داراییشان از کفشان برود(آخر اکنون آدمی به چه چیز مسلمتر از تن خویش باور دارد؟) کسی چه می داند شاید آنان در اصل در پی باز آوردن چیزی هستند که روزگاری دارایی مسلمتری بود، چیزی از ملک ایمان قدیم یا شاید در پی باز آوردن روان نامیرا هستند یا خدای کهن یا... در پی آن اندیشه هایی که با آنها بهتر یعنی نیرو مندانه تر و شادمانه تر می توان زیست تا این ایده های نوین. در کار ایشان بدگمانی به این ایده های نوین هست و بی ایمانی به آنچه ساخته و پرداخته دیروز و امروز است، این کار شاید آمیزه ای است از اندکی دل زدگی و خوار شماری که دیگر تاب این بساط خنزر پنزری را ندارند که در آن مفاهیمی ناجور را از این جا و آن جا گرد آورده اند، چیزی از آن دست که این به اصطلاح (اثبات باوری) امروز به بازار می آورد.
این کار همانا بیزاری ذوقی ظریفتر است از رنگارنگی بازار مکاره ی این فلسفه بافان اهل واقعیت و تکه دوزی اندیشه هایشان که در آن جز همین رنگارنگی هیچ چیز نو یا اصیل وجود ندارد. باید به این شک آوران ضد واقع باوری که شناخت را زیر ذره بین می گذارند حق داد. آن غریزه ای که آنان را از واقعیت نوین می رماند رد کردنی نیست، ما را چه کار با اینکه آنان از چه راهی واپس می گریزند! اصل مطلب در مورد ایشان این نیست که می خواهند (واپس) روند، بلکه آن است که می خواهند (دور) شوند. و اگر اندکی بیش نیرو و پرواز و دلیری و هنر داشته باشند، خواهان فرا رفتن خواهند بود نه واپس رفتن.
نیچه
شیخ شهاب الدین سهروردی از بر جسته ترین چهره های حکمت اسلامی و فرهنگ ایران زمین و گوهری تابناک در میان همه ی فرزانگان عالم است.او در سال ۵۴۹ هجری قمری در قریه ی سهرورد زنجان دیده به جهان گشود. شیخ در بیان مسائل بی باک بود و صراحت لهجه ی او گاهی به فاش شدن اسرار سیر و سلوک و رموز عرفان منجر می شد. سرانجام، فقهای قشری عامه که تنها به ظواهر شریعت توجه داشتند، علیه او شوریدند و سخنانش را خلاف اصول دین پنداشتند تا جایی که ملک ظاهر را به قتل او تشویق کردند. سرانجام ملک ظاهر خلاف میل باطنی خود شیخ را در حلب زندانی کرد. شیخ در زندان در سن۳۶ یا ۳۸ سالگی به نحو مرموزی بدرود حیات گفت. علت قتل او معاندت با شرایع آسمانی اعلام شد و به این ترتیب سهروردی نیز سرنوشتی همانند سقراط یافت. تذکره نویسان او را شیخ مقتول و پیروانش او را شیخ شهید لقب دادند.
فلسفه اشراق
کلمه اشراق از یک طرف به مفهوم نور و روشنایی است و از طرف دیگر به جهت جغرافیایی مشرق مربوط می شود.به نظر شیخ اشراق نور حقیقتی واحد است که هم نور و روشنایی ظاهری و مرئی و هم نور و روشنایی باطنی و نامرئی را در بر می گیرد.نور حقیقتی است که در مراتب گوناگون ظهور می کند ولی این مراتب در اصل نورانیت هیچ تفاوتی با هم ندارند.
حکمت اشراق نوعی بحث از وجود است که تنها به نیروی عقل و ترتیب قیاس بر هانی اکتفا نمی کند بلکه شیوه استدلالی محض را با سیر و سلوک قلبی همراه می سازد. فیلسوف اشراقی می کوشد هر آن چه را در مقام بحث و نظر و بر پایه ی براهین محکم عقلی استوار می کند، به تجربه ی درونی دریابد و به ذائقه ی دل نیز برساند. سهروردی تحقیق فلسفی به شیوه ی استدلالی محض را بی حاصل می داند و سیر و سلوک روحانی را هم بدون تربیت عقلی و استدلالی موجب گمراهی قلمداد می کند. پس، حکمت اشراق هم با حکمت مشاء و هم با تصوف و عرفان متداول متفاوت است، زیرا حکمت مشاء از عقل نظری فراتر نمی رود و عرفان و تصوف رسمی نیز به برهان و استدلال بهای چندانی نمی دهد. در حالیکه فلسفه اشراق این دو را در کنار هم می آورد.
چون سبوی تشنه که اندر خواب بیند آب
و اندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست میدارم مرگ را دشمن
وای ... اما
با که باید گفت این؟
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاریست....
اخوان ثالث
روح خداوند را که در وجود تمام ما حاضر است می توان به پرده سینما تشبیه کرد. روی پرده اتفاقهای مختلفی روی می دهد. مردمی عاشق می شوند، مردمی از هم جدا می شوند، گنجهایی پیدا می شوند و سرزمین های دور دستی کشف می شوند.
هر فیلمی که نمایش داده شود، پرده همواره همان است. اهمیتی ندارد اگر اشکها ریخته می شوند و خون ها جاری می شوند، زیرا هیچ یک نمی توانند سپیدی پرده را لکه دار کنند.
عینآ مثل پرده سینما، خداوند پشت هر رنج و شادمانی زندگی انسانها وجود دارد، وقتی فیلم تمام می شود می توانیم آن را ببینیم.
آری نه مرید و نه عاشق
یک آشنا !