تبليغاتX
شمیسا
ادبی
روزی

خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم درداد: ای سبد هاتان پر خواب!

سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است،

کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.

هرچه دشنام، از لبها خواهم برچید.

هرچه دیوار، از جا خواهم برکند.

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب

شاخه ها را با باد.

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت.

                                                                          سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:8  توسط ندا  | 

Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were but I walked away
If only I knew what I know today

I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
Sometimes I want to call you but I know you won't be there

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you
Someday I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just want to hide 'cause it's you I miss
You know it's so hard to say goodbye when it comes to this

Would you tell me I was wrong? Would you help me understand
Are you looking down upon me? Are you proud of who I am

There's nothing I want to do
To have just one more chance
To look into your eyes and see you looking back

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself
If I had just one more day, I would tell you how much that
I've missed you since you've been away

Oh, it's dangerous
It's so I'm afraid to try to turn back time

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself

By hurting you

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:7  توسط ندا  | 

این شور و شوق و باریک بینی که امروز با آن سراسر اروپا گریبان مسأله (جهان حقیقی و نمودار) را گرفته اند در خور درنگ و گوش تیز کردن است. و آن کس که در پس این ماجرا چیزی بیش از ندای (خواست حقیقت) به گوشش نرسد، بی گمان از تیز ترین گوشها بر خوردار نیست.البته گهگاه و در اندک مواردی چه بسا به راستی خواست حقیقی از این گونه دست اندر کار باشد، یعنی یک دلیری گزافه کار و ماجرا جو، و یا بلند پروازی یک اهل ما بعد الطبیعه برای نگه داشت مقامی از دست رفته، که سر انجام مشتی ایقان را از خرواری امکان زیبا نیز بالاتر می شمارد، و یا کسانی باشند از شمار خشکه مقدسان اهل وجدان که خوش دارند بر سر یک هیچ مطمئن جان فدا کنند تا بر سر یک چیز نا مطمئن. اما هر چند هم که حرکات چنین فضیلتی دلیرانه به نظر آید این نیز جز هیچ انگاری نیست و نشانه وجود روانی نومید و از پای افتاده.

اما به نظر می رسد که در مورد متفکران قوی تر که هنوز تشنه زندگی اند، ماجرا چیز دیگری باشد. اینکه اینان جانب مخالف نمود را می گیرند و با غرور از (چشم انداز) دم می زنند، اینکه اینان باور داشتن به تن خویش را کمابیش همانقدر دست کم می گیرند که گواهی چشم را به ایستایی زمین، و بدین ترتیب به ظاهر با روی گشاده می گذارند که مسلمترین  داراییشان از کفشان برود(آخر اکنون آدمی به چه چیز مسلمتر از تن خویش باور دارد؟) کسی چه می داند شاید آنان در اصل در پی باز آوردن چیزی هستند که روزگاری دارایی مسلمتری بود، چیزی از ملک ایمان قدیم یا شاید در پی باز آوردن روان نامیرا هستند یا خدای کهن یا... در پی آن اندیشه هایی که با آنها بهتر یعنی نیرو مندانه تر و شادمانه تر می توان زیست تا این ایده های نوین. در کار ایشان بدگمانی به این ایده های نوین هست و بی ایمانی به آنچه ساخته و پرداخته دیروز و امروز است، این کار شاید آمیزه ای است از اندکی دل زدگی و خوار شماری که دیگر تاب این بساط خنزر پنزری را ندارند که در آن مفاهیمی ناجور را از این جا و آن جا گرد آورده اند، چیزی از آن دست که این به اصطلاح (اثبات باوری) امروز به بازار می آورد.

این کار همانا بیزاری ذوقی ظریفتر است از رنگارنگی بازار مکاره ی این فلسفه بافان اهل واقعیت و تکه دوزی اندیشه هایشان که در آن جز همین رنگارنگی هیچ چیز نو یا اصیل وجود ندارد. باید به این شک آوران ضد واقع باوری که شناخت را زیر ذره بین می گذارند حق داد. آن غریزه ای که آنان را از واقعیت نوین می رماند رد کردنی نیست، ما را چه کار با اینکه آنان از چه راهی واپس می گریزند! اصل مطلب در مورد ایشان این نیست که می خواهند (واپس) روند، بلکه آن است که می خواهند (دور) شوند. و اگر اندکی بیش نیرو و پرواز و دلیری و هنر داشته باشند، خواهان فرا رفتن خواهند بود نه واپس رفتن.

 

                                                                                                                     نیچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:38  توسط ندا  | 

 

شیخ شهاب الدین سهروردی از بر جسته ترین چهره های حکمت اسلامی و فرهنگ ایران زمین و گوهری تابناک در میان همه ی فرزانگان عالم است.او در سال ۵۴۹ هجری قمری در قریه ی سهرورد زنجان دیده به جهان گشود. شیخ در بیان مسائل بی باک بود و صراحت لهجه ی او گاهی به فاش شدن اسرار سیر و سلوک و رموز عرفان منجر می شد. سرانجام، فقهای قشری عامه که تنها به ظواهر شریعت توجه داشتند، علیه او شوریدند و سخنانش را خلاف اصول دین پنداشتند تا جایی که ملک ظاهر را به قتل او تشویق کردند. سرانجام ملک ظاهر خلاف میل باطنی خود شیخ را در حلب زندانی کرد. شیخ در زندان در سن۳۶ یا ۳۸ سالگی به نحو مرموزی بدرود حیات گفت. علت قتل او معاندت با شرایع آسمانی اعلام شد و به این ترتیب سهروردی نیز سرنوشتی همانند سقراط یافت. تذکره نویسان او را شیخ مقتول و پیروانش او را شیخ شهید لقب دادند.

فلسفه اشراق

کلمه اشراق از یک طرف به مفهوم نور و روشنایی است و از طرف دیگر به جهت جغرافیایی مشرق مربوط می شود.به نظر شیخ اشراق نور حقیقتی واحد است که هم نور و روشنایی ظاهری و مرئی و هم نور و روشنایی باطنی و نامرئی را در بر می گیرد.نور حقیقتی است که در مراتب گوناگون ظهور می کند ولی این مراتب در اصل نورانیت هیچ تفاوتی با هم ندارند.

حکمت اشراق نوعی بحث از وجود است که تنها به نیروی عقل و ترتیب قیاس بر هانی اکتفا نمی کند بلکه شیوه استدلالی محض را با سیر و سلوک قلبی همراه می سازد. فیلسوف اشراقی می کوشد هر آن چه را در مقام بحث و نظر و بر پایه ی براهین محکم عقلی استوار می کند، به تجربه ی درونی دریابد و به ذائقه ی دل نیز برساند. سهروردی تحقیق فلسفی به شیوه ی استدلالی محض را بی حاصل می داند و سیر و سلوک روحانی را هم بدون تربیت عقلی و استدلالی موجب گمراهی قلمداد می کند. پس، حکمت اشراق هم با حکمت مشاء و هم با تصوف و عرفان متداول متفاوت است، زیرا حکمت مشاء از عقل نظری فراتر نمی رود و عرفان و تصوف رسمی نیز به برهان و استدلال بهای چندانی نمی دهد. در حالیکه فلسفه اشراق این دو را در کنار هم می آورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط ندا  | 

از تهی سر شار جویبار لحظه ها جاریست

چون سبوی تشنه که اندر خواب بیند آب

و اندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست میدارم مرگ را دشمن

وای ... اما

با که باید گفت این؟

من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاریست....

 

 

                                                                            اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:14  توسط ندا  | 

مرشد می گوید:

روح خداوند را که در وجود تمام ما حاضر است می توان به پرده سینما تشبیه کرد. روی پرده اتفاقهای مختلفی روی می دهد. مردمی عاشق می شوند، مردمی از هم جدا می شوند، گنجهایی پیدا می شوند و سرزمین های دور دستی کشف می شوند.

هر فیلمی که نمایش داده شود، پرده همواره همان است. اهمیتی ندارد اگر اشکها ریخته می شوند و خون ها جاری می شوند،    زیرا هیچ یک نمی توانند سپیدی پرده را لکه دار کنند.

عینآ مثل پرده سینما، خداوند پشت هر رنج و شادمانی زندگی انسانها وجود دارد، وقتی فیلم تمام می شود می توانیم آن را ببینیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:9  توسط ندا  | 

روحی که پیام دارد نه مرید می طلبد و نه عاشق، در رهگذر عمر چشم به راه ایستاده است و وجودش ندایی است که آشنایی را می خواند و حیاتش نگاهی که در انبوه این صورتک های مکرر و بی مسئولیت و بی انتظار و بی اظطرابی که بیهوده می گذرند چهره مأنوس و محرم و خویشاوندی را بیابد که در آن موجی از حیرت افتاده است و دو نگاهش همچون دو کودک گم کرده مادر در این دنیای بی پناه آواره اند.

 

 

آری نه مرید و نه عاشق

                                 یک آشنا !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 19:59  توسط ندا  | 

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم

آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم سنگ آرایش کوه نیست

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ

و به آنان گفتم

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام تری خواب جهان خواهد بود

زیر بیدی بودیم، برگی از شاخه بالای سرم چیدم

گفتم چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید

سر هر کوه رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم

 

                                                              سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 14:47  توسط ندا  | 

و تو می دانی اینک

من تا چه اندازه غمگینم. تا چه حد سقوط کردم به عمق تاریکی های این دهر آهنی، سقوطم را تو نظاره گر هستی!

آیا تا کنون هبوطی این چنین دیده و یا شنیده ای؟

چه کسی میداند؟! که روزگاری اوج شکفتن ها بودم، روزگاری بال داشتم و میل پرواز ولی اینک...

پس کجاست آن بالهای اساطیری من؟ کجاست آن حریر سبز امید آن ریسمان یقین که بدان حریصانه و عاشقانه چنگ می زدم. فقط لحظه ای آنی ناگاه رها شد ز دستانم آن ریسمان محکم و من پرتاب شدم و دیدم در حین سقوطی سخت تاریکی های دلم را و سوألهای بی جوابم را. درست در همین لحظه بود که تمامی امیدم ز دستم رفت و من ماندم و مشتی دلواپسی و اندوه و شک و شک و شک...و من که خواستار روشنی ها بودم خواستار روز این چنین نظاره گر تاریکی شدم و فریاد بی صدای خود که گوش فلک را کر کرد.

حال می اندیشم به جرم کدامین گناه هبوطی این چنین را لایقم.من که از جنس روشن شیشه برای  خود خانه ای ساخته بودم به وسعت تمامی آسمان، به کدامین تلنگر این چنین خانه ام در هم شکست؟ و اینک خسته و تنها می نویسم ، خسته از تجربه این همه زیبایی که هیچ یک نتوانست پایدار باشد. زندگی آغوشش را به رویم گشود و من رفتم. رفتم و دیدم سقوط ها را اشکها را لبخند ها را حس جاودانگی را غرور بودن را... و دیدم مردمانی را که چطور حریصانه ریشه در خاک کردند گویی برای سالیان جاودان در این خاک می مانند. دیدم مردمانی را که نقابی روشن بر چهره سرد و تاریک همچون شب خود دارند و با حس خوشبختی تمام زندگی می کنند.

حال می فهمم که بودن و زندگی کردن چه قدر سخت است و غم انگیز. اینک به سوی تو می آیم از این سفر سخت که جز عادت ره آورد دیگری همراهم نیست. که در این شهر زندگی مگر جز با عادت برایم مردمانش ممکن نیست. مردمی که ساعتهای خوشی و لذت های حیوانی را بر زیبایی اندیشیدن ترجیح می دهند. و آنهایی که نهال کوچک ذهنشان با اندک نوری نایاب از پس این دنیا شکوفه زد چه بی رحمانه به جرم دیوانگی و شکستن چارچوب قانون محکوم شدند و چه غم انگیز خود نظاره گر پرپر شدن این شکوفه شدند و دریافتند که نهال بی بر و خشک بودن بسی آسان تر است در این عصر خاموش.

بارالها

باشد که تو فانوس روشنایی را به دستم دهی تا در این سفر هولناک اسیر عادات مردمان تاریک نشوم اسیر چارچوب هایی که مرا لحظه ای، حتی لحظه ای از تو غافل سازد. من امروز خواهم شکست هر آنچه را که داشتن و خواستن تو را قانونمند می سازد. اینبار خانه ای خواهم ساخت به آبی آسمان و به پاکی آب و به وسعت کران ناپیدا

اینک پنجره را می گشایم و به تو فقط به تو چشم می دوزم. تو را دوست خواهم داشت بدون هیچ قید و شرطی که دوست داشتن با قید و شرط بسی از تنفر پست تر است. باشد که در این سفر یاری ام دهی.

 

 

                                                                                                                 آمین

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 14:10  توسط ندا  |